الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
202
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
ما آب من سفر الا و أزعجه * رأي إلى سفر بالبين يجمعه تأبى المطالب إلا أن تجشمه * للرزق كدحا و كم ممن يودعه كأنما هو من حلّ و مرتحل * موكل بفضأ الأرض يذرعه إنّ الزمان أراه في الرحيل غنى * و لو الى السد أضحى و هو يزمعه و ما مجاهدة الانسان واصلة * رزقا و لا دعة الانسان تقطعه قد وزع اللّه بين الخلق رزقهم * لم يخلق اللّه من خلق يضيعه لكنهم كلفوا حرصا فلست ترى * مسترزقا و سوى الغايات تقنعه و الحرص في الرزق و الأرزاق قد قسمت * بغي ألا إنّ بغي المرىء يصرعه و الدهر يعطي الفتى من حيث يمنعه * إرثا و يمنعه من حيث يطمعه أستودع اللّه في بغداد لي قمرا * بالكرخ من فلك الأزرار مطلعه و دعته و بودي لو يودعني * صفو ( طيب خ ) الحيوة و أنّي لا اودعه كم قد تشفع بي أن لا افارقه * و للضّرورة حال لا تشفعه و قد تشبث بي يوم الرّحيل ضحى * و أدمعي مستهلات و أدمعه لا أكذب اللّه ثوب الصّبر منخرق * عني بفرقته لكن أرقعه ( ابن زريق بغدادى ) * * * او را ملامت نكن كه سرزنش او را به وجد مىآورد ، گرچه حق با توست ، ليكن او را گوش شنوايى نيست . در ملامت او چنان كوشيدى كه به او ضرر رساند ، گويا ملامتش را به سود او مىپنداشتى . پس رفق را با سرزنش او جايگزين ساز ، زيرا او داراى دلى دردمند و خسته است . چراكه او را امرى عظيم به خود مشغول كرده است ، چنانچه زمانه پهلوهاى او خسته است . او را از درد ملامت تو آنچه هر روز او را از بلايا ترسانده ، كفايت مىكند . هرگز از سفرى باز نگشت ، مگر آنكه آزردهخاطر بود ، زيرا خاطرش را سفرى ديگر كه از تو فراقش دهد مشغول ساخته بود . طلب رزق او را به مشقت مىاندازد و اين طلب هيچگاه پايانى ندارد . آنسان به سفر مىپردازد گويا او بر متر كردن زمين و هوا موكّل كردهاند . هويدا نيست تلاش آدمى او را به روزى مىرساند يا اگر خويش را در مشقت نيفكند ، روزى او قطع مىشود ؟ ! همانا خداوند بين بندگان خود روزى را تقسيم ساخته و هرگز مخلوقى را خلق نكرده كه او را بىنصيب بگذارد . لكن ايشان از حرص و آز خويش را به زحمت مىافكنند ، پس كسى را نمىبينى كه طلب رزق كند و به جز با زياده خواهى قانع گردد . حرص در روزىهايى كه از